روز اولی که دیدمش
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦  

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی - خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

کی بود و کجا بودش مگه مهمه؟ چیزی که مهمه دیدمش. قرار بود که با دوستی بریم کوه. البته اینجوری بود که انوقتها، ۲۵ سال پیش، هر جمعه صبح این راه شیرپلا رو گز میکردیم. گاه با رفقا و گاه تنها. اما اونروز قرار شد مسیر جدید و ناشناخته ای رو بریم. جایی که اونوقتها کمتر کسی میرفت.

همون اولین نگاه کافی بود که من رو گرفتار کنه! اونوقتا عینک نمی زدیم، وگرنه می شد گفت که: تیر مژگان تو از عینک پشت     خورد به قلب اخوی بنده رو کشت

اما این باعث نشد که دست و دلم بلرزه. هیچ، انگار نه انگار! اونوقتها واسه سیاسی کارا از نوعی که من بهشون تعلق داشتم، عشق و اینجور احساسات فقط مانع نجات بشریت بود!


 
 
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٤  

اونهايی که می دونن «تالون» کجاست نبايد تعدادشون خيلی باشه! اون وقتها که غير از اهالی بومی و «ما» کسی نميدونست «تالون» کجاست!  «ما» هم قرارمون اين بود که به کسی نگيم که نگفتيم و نمی گيم! 


 
 
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٤  

به شب فانوس بام تار من بود
 گل آبي به گندمزار من بود
 اگر با ديگران تابيده امروز
 همه دانند روزي يار من بود!